حوزه کوثر بهاباد

 

    درباره وبلاگ

 

     موضوعات

 

   آخرين نوشته ها    

 

    نويسندگان

 

    دوستان

 

   آرشيو مطالب

 




 

 

بگذار عشق خاصیت تو باشد ...

از خدا پرسیدم:

 خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

 خدا جواب داد :

 گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،

 با اعتماد زمان حالت را بگذران

 و

 بدون ترس برای آینده آماده شو .

 ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

 شک هایت را باور نکن وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

 زندگی شگفت انگیز است

 فقط

 اگربدانید که چطور زندگی کنید

 مهم این نیست که قشنگ باشی ،

 قشنگ این است که مهم باشی!

 حتی برای یک نفر

 مهم نیست شیر باشی یا آهو

 مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی

 کوچک باش و عاشق...

 که

 عشق می داند آئین بزرگ کردنت را

 بگذارعشق خاصیت تو باشد

 نه

 رابطه خاص تو باکسی

  موفقیت پیش رفتن است

 نه

 به نقطه ی پایان رسیدن

 فرقى نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران...

 زلال که باشی، آسمان در توست


چهارشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٦; توسط کوثر بهاباد



 

 

 

هنوز من هستم...

می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود 

همان دل های بزرگی که جای من در آن است،

 آن قدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجایم

. دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش

! هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست!

هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی! تو باید در هر زمان بهترین باشی.

 نگران شکستن دلت نباش!

می دانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند. و جنسش عوض نمی شود ...

و می دانی که من شکست ناپذیر هستم ... و تو مرا داری ...برای همیشه!

چون هر وقت گریه می کنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...

 چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم، صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام.

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم ... می خواهم شاد باشی ... ا

ین را من می خواهم ... تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.

 من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم) و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شب ها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟ اما، نه من هم دل به دلت بیدارم.

 فقط کافیست خوب گوش بسپاری. و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن.....


شنبه ۱۳٩٢/٤/٢٢; توسط کوثر بهاباد



 
آموخته ام... 
آموخته ام که وقتی عاشقم، عشق
 در ظاهرم نیز نمایان شود.

 آموخته ام که عشق مرکب
حرکت است نه مقصد حرکت.

 آموخته ام که هیچ کس در نظر ما کامل
نیست تا زمانی که عاشقش شویم .

 آموخته ام که این عشق است که
زخم ها را شفا میدهد، نه زمان.
 
 آموخته ام که تنها کسی مرا شاد میکند،
که به من می گوید، تو مرا شاد کردی.

 آموخته ام که گاهی مهربان بودن
بسیار مهمتر از درست بودن است .

 آموخته ام که مهم بودن خوبست
ولی خوب بودن مهمتر است .

 آموخته ام که هرگز نباید به هدیه ای که
از طرف کودکی داده می شود "نه" گفت .

 آموخته ام که همیشه برای کسی که
 به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم، دعا کنم .

 آموخته ام که زندگی جدیست ولی ما نیاز به
 «دوستی» داریم که لحظه ای با او از جدی بودن دور باشیم .

 آموخته ام که تنها چیزی که یک شخص می خواهد فقط
دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمیدنش است.

 آموخته ام که زیر پوست سخت همه ، کسی
وجود دارد که خوشحال میشود و میتواند دوست داشته باشد.

 آموخته ام که خدا همه چیز را در یک روز نیافرید،
پس من چگونه می توانم همه چیز را در یک روز بدست آورم.
 
 آموخته ام که چشم پوشی از
 حقایق آنها را تغییر نمی دهد.

 آموخته ام که وقتی با کسی روبرو میشویم،
انتظار لبخندی از سوی ما دارد.

 آموخته ام که لبخند ارزانترین راهی است
که می توان با آن نگاه را عمق بخشید .

 آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاری ندارد.

آموخته ام که به چیزی که دل ندارد نباید دل بست .

 آموخته ام که خوشبختی جستن آن است نه پیدا کردن آن .

 آموخته ام که قطره دریاست، اگر با دریا باشد.

 و آموخته ام که عشق ، مهربانی ، گذشت ،
صداقت و  بلند نظری خصلت انسان های انسان است

شنبه ۱۳٩٢/٤/٢٢; توسط کوثر بهاباد



 

 

 آرام باش، توکل کن، تفکر کن  و سپس آستین ها را بالا بزن.

و آنگاه میبینی که دستان خداوند زودتر از تو دست بکار شده است...

حضرت علی (ع)


شنبه ۱۳٩٢/٤/۱٥; توسط کوثر بهاباد



 

 

 

 

آدمی در آغوش خدا غمی نداشت...

پیش خدا حسرت هیچ بیش و کمی نداشت...

دل از خدا برید و در زمین نشست ، صد بار عاشق شد و دلش شکست.

به هر طرف نگاه کرد راهش بسته بود

یادش آمد که یک روز دل خدا را شکسته بود

 


شنبه ۱۳٩٢/٤/۱٥; توسط کوثر بهاباد



 

گفتم:امام زمان رو دوست داری؟

گفت: آره ! خیلی دوسش دارم

گفتم: امام زمان حجاب رو دوست داره یا نه؟

گفت: آره  

گفتم : پس چرا کاری که آقا دوست داره انجام نمیدی؟ 

گفت: خب چیزه!…. ولی دوست داشتن امام زمان عج به ظاهر نیست ، به دله

گفتم: از این حرف که میگن به ظاهر نیست ، به دله بدم میاد

گفت: چرا؟

براش یه مثال زدم:

گفتم: فرض کن یه نفر بهت خبر بده که شوهرت با یه دختر خانوم دوست شده و الان توی یه رستوران داره

باهاش شام می خوره. تو هم سراسیمه میری و می بینی بله!!!! آقا نشسته و داره به دختره دل میده و قلوه

می گیره.عصبانی میشی و بهش میگی: ای نامرد! بهم خیانت کردی؟

 

بعد شوهرت بلند میشه و بهت میگه : عزیزم! من فقط تو رو دوست دارم. بعد تو بهش میگی: اگه منو دوست

داری این دختره کیه؟ چرا باهاش دوست شدی؟ چرا آوردیش رستوران؟ اونم بر می گرده میگه: عزیزم ظاهر رو

نبین! مهم دلمه! دوست داشتن به دله


دیدم حالتش عوض شده

بهش گفتم: تو این لحظه به شوهرت نمیگی: مرده شور دلت رو ببرن؟ تو نشستی با یه دختره عشقبازی می

کنی بعد میگی من تو دلم تو رو دوست دارم؟ حرف شوهرت رو باور می کنی؟


گفت: معلومه که نه! دارم می بینم که خیانت می کنه ، چطور باور کنم؟ معلومه که دروغ میگه

گفتم: پس حجابت….

اشک تو چشاش جمع شده بود


روسری اش رو کشید جلو

با صدای لرزونش گفت: من جونم رو فدای امام زمانم می کنم ، حجاب که قابلش رو نداره

از فردا دیدم با چادر اومده

گفتم: با یه مانتو مناسب هم میشد حجاب رو رعایت کرد!

خندید و گفت: می دونم ! ولی امام زمانم چــــــادر رو بیشتر دوست داره


می گفت: احساس می کنم آقا داره بهم لبخنــــــــــد می زنه.



شنبه ۱۳٩٢/٤/۸; توسط کوثر بهاباد



 

 

 

 مهدیا...

گاه گاهی دل من بیشتر میگیرد...

بیشتر وقت غروب...

آن زمانیکه خدا نیز پر از تنهاییست..

و اذان در پیش است...

من وضو خواهم ساخت..

از خدا خواهم خواست،که تو تنها نشوی....

و دلت پر ز خوشیهای دمادم گردد.

آمین

 


سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/٢۸; توسط کوثر بهاباد



ما بهشت را خریده ایم

بعد از شهادت احمد آمدم مادرم را دلداری بدهم، کمی بی تابی می کرد. گفتم: خدا صبرتان بدهد. گفت: این که چیزی نیست، خدا سایه امام(ره) را بر سر ما نگه دارد.

برادرم احمد شهید شد، بعد ابوالقاسم. یک سال بعد هم پدرم شهید شد. بعد از شهادت پدرم بعضی ها می آمدند و از روی دل سوزی به مادرم می گفتند: این جا کجا بود که همسرتان رفت. بس نبود بعد از دو تا شهید؟!

مادرم می گفت: این چه حرفی است که می زنید؟ من هم می خواهم شهید بشوم.

ما هم که بی تابی می کردیم، می گفت: مادر چرا بی تابی می کنید ما بهشت را خریده ایم.

عازم حج که شدند، فامیل ها می گفتند: مادر، شما آن جا دیگر در راهپیمایی ها شرکت نکنید اما جواب مادر را همه می دانستیم: "من در راهپیمایی مکه پرچم اسلام را دست می گیرم و جلوتر از همه خواهم بود".

از سفر مکه برنگشت. از همان جا او را به بهشتی که خریده بود بردند. پیش احمد و ابوالقاسم، پیش پدرم...

به روایت پسر شهید کبری تلخابی


یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱۳; توسط کوثر بهاباد